سلامی دوباره

من اومدم ولی این بار با خبرهای خوش

جمعه این هفته یعنی 8/8/88 مصادف با ولادت

هتشمین اخترتابناک ولایت و امامت

بهترین تصاویر در بهار بیست www.bahar-20.com

ما یعنی من و مامانم بعد از یک ماه دوری از هم

نه تنها دوری بلکه صدای یکدیگر را نشنیدیم

بالاخره با وساطت حمید آقا آشتی کردیم

بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

حمید برخلاف بعضی از مرداست که با مادرزنش

مشکل داشته باشه و از قهر بودن من و مامانم خوشحال باشه

مامان مرا مثل مامان خودش دوست داره

و همیشه با مامانم برخورد خوب و مهربونی داشته

و کادوی آشتی من و مامانم را حمید انتخاب کرد

به حمید گفتم من که سلیقه ندارم نمیدونم چی واسه مامانم

بخرم برو خودت هرچی بنظرت خوبه واسه مامانم بگیر

حمید هم ناراحت شد و گفت که باید خودم هم برم

با هم رفتیم بازار و بالاخره به تفاهم رسیدیم که یه عدد

انگشتر واسه مامانم بگیریم

من هم انگشتر را دادم کادو کردم و با گل و شیرینی

رفتیم به استقبال مادر

بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

مادرم از این کار ما ناراحت شد و گفت که نیاز نبود

که با این کادو و گل و شیرینی بیایید

و مهم برای مامانم حضور سه نفری من و حمید و سارینا

بوده ولی به نظر من حضور سارینا برای مامانم مهمتر

از من و حمید بود

چون فقط نیم ساعت سارینا را بغل کرده بود و میبوسید

بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

و آخر سر هم یکم گریه کرد و بعد حضور ما را احساس کرد

من که خجالت میکشیدم برم جلو

ولی رفتم و با مادرم روبوسی کردم

و حمید هم آمد و دست مامانم را بوسید

این اتفاق خوب با یک اتفاق بد هم همراه بود

ما ساعت 11 رفتیم خونه ی مامانم

و زود تر از ما داداشم و زن داداشم و بچه هاشون مسعود و هلیا

هم صبح زود خونه ی مامانم رفته بودند

که با آمدن ما آنها پاشدند و رفتند

هر چند که با زن داداشم صحبت کردم و گفتم بمونند

ولی بهونه آورد و گفت که قرار بره ظهر خونه ی مامانش

و فقط برای تبریک عید اومده بودند در هر صورت

مسعود که اصلا سرش را هم بلند نکرد و حتی جواب

سلام حمید را هم نداد ولی هلیا خیلی گریه کرد

و مدام از مامانش میخواست که بمونه و با سارینا بازی کنه

بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

من هم که دلم ریش ریش شد به زن داداشم گفتم بذار

بمونه ولی گفت که نه میخوام ببرم پیش مامانم

مامانم گفته که حتما هلیا را بیار

خیلی وقته هلیا را ندیدم

من هم به هلیا گفتم که عمه جون برو

بعد من فردا سارینا را بعد از مدرسه میارم

هلیا هم با چشم پر از اشک دنبال مامان و باباش رفت

به نظر خودم بعید میدونم که کدورت این دو خانواده

به این زودی ها خوب بشه

من اصلا راضی به این اتفاق نبودم

ولی کارش نمیشد بکنی

در هر صورت من و مامانم با هم آشتی کردیم

بعد از چند هفته بالاخره امشب میتونم راحت بخوابم

چون این چند وقت که این اتفاق افتاده بود هر شب

با خودم فکرهای بدی می کردم

بخصوص که فکر میکردم پشت سرم چقدر حرف میزنند

ولی حالا خیالم راحته

از همه ی دوستان عذر خواهی میکنم که سرشون را درد

آوردم اگه ناراحت هم شدید معذرت میخوام

عکس جدیدی از سارینا نگرفته بودم

چرا دروغ

دوربینم خراب شده از بس اسباب بازی سارینا شده

کیفیت عکسهای گوشی ام هم خوب نیست

منتظریم اگه دوربین خوب نمیشه

یه دوربین خوب بخریم

طبق معمول این دوماه

هر چی سعی میکنم وارد وبلاگ دوستان بلاگفایی بشم نمیتونم

از همشون عذرخواهی می کنم

از دوستان پرشین بلاگ هم معذرت میخوام که خیلی وقته

بهشون سر نزدم قصد دارم در اولین فرصت به همه سر بزنم

مواظب نی نی هاتون باشید

بایبهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com